|
مصاحبه با رولینگ [عمومی , ]
|
|
ادینبورگ ، اسكاتلند قسمت سوم منبع : ماگل نت
در ادامه بخوانید ملیسا آنلی ، از "تی ال سی" : یكی از سؤالاتی كه در نظرخواهی قرار شد از شما بپرسیم رو با این كه فكر می كنم در كتاب ششم مشخص شده است ، می پرسم :" خاطرات انباشته شده در قدح اندیشه حقیقت را نشان می دهند یا عقیده شخصی صاحب آن را نشان می دهد؟"
رولینگ : واقعیت. این مهمه كه من این رو فهمیدم ، چون اسلاگ هورن(كتاب ششم : معلم جدید دفاع در برابر جادوی سیاه كه دامبلدور به سراغش می رود) احساس جابه جایی خاطرات را به دامبلدور داد. او نمی خواست یك چیز حقیقی بدهد ، و او خیلی واضح آن را تعمیر كرد ، و به یكدیگر متصل كرد. پس ، چیزی كه شما به یاد می آورید به طور دقیق در قدح اندیشه است.
امرسون اسپارتز ، از "ماگل نت" :من در این مورد اشتباه فكر می كردم.
رولینگ : واقعاً؟
امرسون اسپارتز : من با اطمینان فكر می كردم كه این تفسیر شما از آن بود.این احساس رو در من به وجود نیاورد كه قادر باشم فكر شما را از دید یك شخص سوم امتحان كنم. این احساس را به شخص می دهد كه گویی شما دارید فریب می دهید چون شما همیشه قادر بوده اید به یك چیز از از نظر یكی دیگر نگاه كنید.
ملیسا آنلی : پس یك چیزهایی درون آن است كه شما شخصاً ندیده اید ، اما شما می توانید بروید و آن را ببینید.
رولینگ : بله ، و این جادوی قدح اندیشه است ، و اینه كه باعث می شود آن زنده باشد.
امرسون اسپارتز : من یكی از آن ها می خواهم.
رولینگ : آره. وگرنه اون مثل یك دفتر خاطراته، مگرنه؟ محدود بشود به آنچه شما به یاد می آورید.اما قدح اندیشه دوباره یك لحظه را برای شما خلق می كند ، پس می توانید به درون خاطره ی خود بروید و چیزهایی را كه زمانی متوجه آنها نشده اید دوباره زنده كنید. این یك جایی در سر شماست ، كه من مطمئنم وجود دارد ، در مغز همه ی ما. مطمئنم اگر به آن دست یابید ، چیزهایی را كه نمی دانید همه در یك جا یادتان می آید.
امرسون اسپارتز : از سؤالاتی كه در نظر خواهی ما برنده شد(در مورد قربانی شدن جیمز ولیلی)رو كه پرسیدیم و سومی در مورد "گریندلوالد" است.
رولینگ : آه هان.
امرسون اسپارتز : به طور واضح بگویید...
رولینگ : پس یالا ، یادم بیاور . آیا او مرده است؟
امرسون اسپارتز : آره ، آیا او مرده است؟
رولینگ : آره ، او مرده است.
امرسون اسپارتز : آیا او مهم است؟
رولینگ : (متأثر) اوووووووه...
امرسون اسپارتز : شما جواب ندادید اما می توانید یك سرنخ هایی درباره ی او بدهید.
رولینگ : من می خواهم به شما بگویم كه یك نفر زودتر این را از من پرسیده است. شما، "اُوِن" كسی كه در مسابقه ی (تلویزیون انگلیس) مصاحبه با من برنده شد را می شناسید؟ او از من درباره ی گریندل والد (او "گریندِل والد" تلفظ می كند، هوممم) سؤال كرد.او گفت ، " آیا این تصادف است كه او در سال 1945 مرده است؟" و من گفتم نه. این من را جذب كرد تا به چیزهایی كه در جهان مشنگ ها اتفاق افتاده بودند اشاره كنم ، برای همین احساس می كردم كه الان دارد یك جنگ جهانی مشنگ ها اتفاق می افتد و در كتاب من یك جنگ جهانی جادوگران.
امرسون اسپارتز : آیا او ارتباطی به ...
رولینگ : من هیچ توضیحی ندارم كه اون رو عنوان كنم.
(با خنده)
ملیسا آنلی : جنگ های جادوگران و مشنگ ها ، همدیگر را به جلو می برند؟
رولینگ : آره ، من هم همین طور فكر می كنم. آره.
ملیسا آنلی : شما دارید خیلی ساكت می شوید.
(همه می خندند ؛ رولینگ دیوانه وار می خندد)
ملیسا آنلی : ما زمانی رو كه شما ساكت می شوید دوست داریم ، این یعنی این كه ...
امرسون اسپارتز : ... شما چیزی را مخفی می كنید.
ملیسا آنلی : سؤال برنده ی بعدیِ ما اینه : " این چه معنی می دهد كه، نویل كاغذ روكش شكلات هایی را كه خانم لانگ باتم ، مادرش ، به او می دهد نگه می دارد؟"
امرسون اسپارتز : تند ، ضبط كن قبل از این كه او جواب دهد ...
ملیسا آنلی : من فكر می كنم آنها نشانه ای از آن زن دیوانه هستند.
رولینگ : این را امروز صبح نیز از من پرسیدند. این ایده یكی از معدود چیزهایی است كه من از یك واقعه ی حقیقی الهام گرفته ام. یك داستان خیلی اندوهناك در مورد كسانی كه من می دانستم مادر مسن شان آلزایمِر دارد ، و مادر مسن در یك اتاق مخصوص بیماران بستری بسته بود. او خیلی دیوانه بود و پسرش را نمی شناخت ، اما پسرش دو بار در هفته به عیادتش می رفت ، و به مادرش شكلات می داد. نحوه ارتباط آنها این گونه بود ؛ مادر شكلات را دوست داشت، او پسرش را به عنوان یك شكلات آورنده می شناخت. این خیلی برای من تلخ و اندوهناك بود. برای همین من از این داستان استفاده كردم. نویل آنچه را كه مادرش می خواست به او می داد، و (فكر كردن به آن من را ناراحت می كند) او (مادر) می خواست چیزی را به او (پسری كه نمی شناسد) برگرداند ، اما چیزی كه او برمی گرداند بی ارزش بود . اما او (نویل) هنوز آن را مانند یك چیز با ارزش بر می دارد زیرا مادرش سعی می كند بدهد، پس این معنی چیزی را می دهد، در دوره های احساسی. اما حدث های زده شده در مورد روكش شكلات ها ، واقعاً خارج از موضوع هستند.
امرسون اسپارتز : شما نمی توانید آن ها را سرزنش كنید.
رولینگ : من فكر می كنم آن قصد ندارد پیغام محرمانه ی خاصی به شما را برساند.
ملیسا آنلی : او واقعاً عاقل كه نیست ...
رولینگ : نه ، درست می گویید. اما این یك مثال كلاسیك از "بیا فقط كلك این یكی را بكنیم" است. چون این هر كسی را واقعاً راهنمایی می كند حتی اگر در اشتباه باشد.
ملیسا آنلی : این شاید یكی از تأثیرگذارترین لحظه های كتاب است.
رولینگ : من فكر می كنم این از لحظات مهم شخصیت است.
ملیسا آنلی : سومین سؤال برنده ی ما این است :" چگونه و چه وقت نقاب ساخته شد؟
رولینگ : نقاب به اندازه ی وزارت جادو قدمت دارد ، نه به اندازه ی هاگوارتز ، اما مدت زیادی ، ما داریم در مورد صدها سال صحبت می كنیم.زیاد مهم نیست كه وقت دقیقش را بدانید ، اما قرن ها قدمت دارد.
ملیسا آنلی : ما داریم به همان جا برمی گردیم ، كه در قفل بود؟
رولینگ : توضیحی ندارم.
امرسون اسپارتز : دامبلدور در آگاهی از جادو بی نظیر است ...
رولینگ : اممممم.
امرسون اسپارتز : این همه چیز را از كجا یاد گرفته است؟
رولینگ : من او را مانند كسی می بینم كه خود آموز بوده است. هر چند ، او در زمان خودش در هاگوارتز معلم های عالیی داشته است، پس او در شرایطی یكسان با هر كس دیگر تحصیل كرده است. خانواده ی دامبلدور نیز برای او مفید بوده اند ، مفید تر از روكش های شكلات.
ملیسا آنلی : خانواده اش؟
رولینگ : خانواده ، بله.
ملیسا آنلی : آیا ما باید در مورد آن كمی دیگر صحبت كنیم؟
رولینگ : نه ، اما شما می توانید!(با خنده)
ملیسا آنلی : خانواده ی هری چه طور ... پدربزرگ و مادربزرگش ... آنها كشته شده اند؟
رولینگ : نه، به عنوان یك نویسنده ، اگر هری كاملاً تنها بود، به نفعش بود. پس من ظالمانه خاله پتونیا را از خانواده جدا كردم . فكر می كنم ، البته كه جیمز و لیلی برای وجود داشتن بیش از حد مهم اند ، اما پدر بزرگ و مادربزرگ چه؟ نه. و ، چون من سر نخ هایم را دوست دارم : والدین پتونیا و لیلی ، مثل مشنگ های معمولی مرده اند. والدین جیمز مسن بودند ، وقتی او متولد شد ، و فقط یك بچه داشتند ، او را خیلی نازپرورده كرده بودند، او - در - زندگی اش - وقت - داشت - پس - او - یك - گنجینه ی - بزرگ - است ، همانطور كه خیلی اوقات اتفاق افتاده است ، من فكر می كنم. آنها در دوره های جادوگری پیر بودند ، و آن ها مردند. آنها با بیماری جادویی از پای در آمدند. هیچ چیز مهم و گمراه كننده ای در مورد مرگ آنها وجود ندارد. من آنها را در دوردست ها لازم داشتم پس آن ها را كشتم.
ملیسا آنلی : این تئوری "نواده ی گریفیندور" را ، به خوبی متوقف می كند.
رولینگ : (مكث می كند) آره . خب - آره.
ملیسا آنلی : یك نفر دیگر رو هم از پا در آوردید.
(بلند می خندند)
رولینگ : خب ، همین طوره كه می گویید.ببین ، من با خبرم كه "هری پاتر و شاهزاده ی دورگه" كسی را خوشحال نمی كند، چون بعضی تئوری های مطرح شده را از بین می برد. من فكر می كنم ، اگر اینگونه نمی شد ، من به درستی شغلم را تمام نمی كردم. كمی از مردم به ویژه این را دوست دارند ، و خیلی از مردم مرگ را خیلی زیاد دوست ندارند ، اما این همیشه برنامه ریزی شده كه اتفاق بیافتد. ما هنوز نمی دانیم خواه یك افشای حقیقی اتفاق افتاده بوده ، یا خواه آن حقه بازی بوده است كه اتفاقی درست كفته است.
امرسون اسپارتز : در مورد این كتاب؟
ملیسا آنلی : شرط بندی ها رو یادت می آد؟
امرسون اسپارتز : اوه آره ...
 رولینگ : آره ، شرط بندی اراذل . خب ، حالا ما 50 /50 هستیم . اگر یادتون بیاد ، در "هری پاتر و محفل ققنوس" بر سر چو چانگ شرط بستند، و این درست همان چیزه. ناگهان یك نفر حدود ده هزار یورو بر سر این كه چوچانگ می میرد، شرط بست، و شما فكر نكردید یك نفر این همه پول را چرا حرام خواهد كرد ، پس من فكر كردم كه آنها فكر كرده اند اطلاعات سری دارند . در مورد دامبلدور ، ما هنوز نمی دانیم. یك افشای واقعی وجو داشت یا یك نفر فقط حدث نزد، و درست در اومد؟
امرسون اسپارتز : من واقعاً یادم می آید یك نظرسنجی روی سایت ماگل نت گذاشتیم كه از مردم می پرسید آیا آنها فكر می كنند او از بین خواهد رفت.
رولینگ : و نتیجه چه شد؟ این واقعاً مفیده.
امرسون اسپارتز : اكثریت فكر می كردند او در كتاب ششم می میرد ... خب ، ششم یا هفتم. بیشترشون فكر می كردند در كتاب هفتم خواهد بود.
رولینگ : راستی.آره.
امرسون اسپارتز : شاید 65 به 35 درصد بود اما این قطعی بود ، كه بیشترشون فكر می كردند او می میرد.
رولینگ : آره ، خب ، من فكر می كنم اگر یك مرحله برگردی عقب ، در نوعی از نویسندگی كه من انجام می دهم ، تقریباً همیشه قهرمان باید به تنهایی جلو برود. این همون نوعی است كه ، همه ی ما می دونیم ، پس سؤال اینه كه چه وقت و چگونه، مگرنه، اگر شما هر چیزی را در مورد ساختمان آن نقشه می دانید.
امرسون اسپارتز : جادوگر پیر باهوش با ریش همیشه می میرد.
رولینگ : خب ، این بطور كلی همون چیزیه كه من می گم، بله.
(با خنده بلند)
ملیسا آنلی : این مفیده. چون آن لحظه ... من فكر می كنم همه ی ما نسبتاً احساس كرده ایم كه او به محض این كه آگاهی ها و دانش هایش را به كسی منتقل می كند ، می میرد.
رولینگ : اوووم.
ملیسا آنلی : چشم های رون چه رنگی است؟
رولینگ : چشمهای رون به رنگ آبی است. من هرگز این رو نگفته ام ، نه؟(رولینگ چشم هایش را پنهان می كند)
ملیسا آنلی : آنها ما را كشتند كه باید این را از شما بپرسیم.
رولینگ : آبی.مال هری سبزه ، مال رون آبیه و مال هرمیون قهوه ای است.
ملیسا آنلی : پاترونوس(سپر مدافع) رون به چه شكلی است؟
رولینگ : سپر مدافع رون؟ این یكی رو هم نگفته ام؟ اوه نه ، خیلی بد شد! (باخنده) سپر مدافع رون یك سگ كوچك است.
ملیسا آنلی : با همه ی شهرت و ثروتی كه گردآوری كرده اید، چگونه بچه هایتان را در این جهان معمولی و ساده نگه می دارید؟
رولینگ : این اولین اولویت من در زندگی است. من فكر می كنم و امیدوارم كه ما یك زندگی قشنگ معمولی داشته باشیم.
ملیسا آنلی : شما اون دو تا دانش آموز گریفیندور رو كه فراموش كرده بودید ، پیدا كردید؟
رولینگ : (چشم هایش را می پوشاند) اوووه! من رفته بودم اون رو برای شما بیارم. ببخشید، اون رو نیاوردم، آن را در سایت قرار خواهم داد.
ملیسا آنلی : آیا در روز والنتاین جینی برای هری (آن شعر) را فرستاده بود؟(در كتاب دوم-روز والنتاین)
رولینگ : آره ، او فرستاده بود.
ملیسا آنلی : این یك چیز تام ریدل بود، یا جینی ویزلی؟
رولینگ : نه ، جینی ویزلی.
امرسون اسپارتز : چرا گروه اسلایترین را هنوز ...
رولینگ : ... هنوز متوقف نكرده اند!
(همه می خندند)
امرسون اسپارتز : بله! فكر می كنم ، این یك دردسر درست می كند.
رولینگ : اما همه ی آنها بد نیستند. آنها واقعاً همه شان بد نبوده اند.
امرسون اسپارتز : آنها نمی توانستند ...
رولینگ : آنها نمی توانستند همه شان را فقط بیرون كنند؟ نه ، امرسون ، آن ها واقعاً نمی توانند.
( همه می خندند)
امرسون اسپارتز : آنها نمی توانستند، آن ها(دانش آموزان اسلایترین) را در گروه های دیگر بگذارند ، و شاید برای همه شان آنجا جای كمی باشد، اما به محیط منفی نمی رسند. رولینگ : می توانستند. اما شما باید به یاد داشته باشید ، من در این مورد فكر كرده ام...
امرسون اسپارتز : حتی سالن عمومی شان هم تاریك و سیاه است...
رولینگ : خب ، نمی دونم ، چون من فكر می كنم سالن عمومی اسلایترین یك نمای شبح وار دارد.
امرسون اسپارتز : این خیلی بده كه بچه ی مرگ خوار ها همه در یك مكان باشند.
(همه ساكت می شوند)
رولینگ : اما همه آنها نیستند ... فكر نكن من منظورت را نفهمیده ام ، اما ... ما ، خواننده، و من به عنوان نویسنده، چون من شما را به اینجا راهنمایی كرده ام ... شما دارید گروه اسلایترین را از منظره ی بچه های مرگ خوار ها می بینید. آنها فقط قسمتی از كل جمعیت اسلایترین هستند. من نمی گویم بقیه ی اسلایترینی ها قابل ستایش اند، اما آنها حتماً دراكو نیستند، آنها حتماً ، كراب و گویل ، نیستند.همه مثل آن ها نیستند، این زیادی برای كلمه ها حیوان صفته ، نه؟
امرسون اسپارتز : اما در دیگر گروه ها تعداد زیادی بچه ی مرگ خوار ها وجود ندارند ، مگر نه؟
رولینگ : شما مردمی كه با مرگ خوارها ارتباط داشته اند را در دیگر گروه ها می بینید ، آره ، به طور مطلق.
امرسون اسپارتز : لیلی فقط به جیمز علاقه داشت؟
رولینگ : نه.(مكث می كند) او مثل جینی بود، او یك دختر توده پسند بود.
ملیسا آنلی : اسنیپ؟
رولینگ : این (علاقه ی اسنیپ به لیلی) یك تئوری تكراری است.
امرسون اسپارتز : در مورد لوپین چی؟
رولینگ : من دوتاش رو نمی تونم جواب بدم.
امرسون اسپارتز : در مورد هر دو چی؟ در یك زمان.
رولینگ : نمی تونم جواب بدم، می تونم ، واقعاً؟
ملیسا آنلی : چگونه آنها (جیمز و لیلی) به هم رسیدند؟ از روی چیزی كه ما در قدح اندیشه دیده ایم، او از جیمز متنفر بود.
رولینگ : آیا او واقعاً متنفر بود؟ تو یك زن هستی ، می دونی من دارم چی می گم.(با خنده)
امرسون اسپارتز : فرد و جرج (كتاب چهارم - درجام جهانی كوییدیچ) از كجا می فهمند كه ایرلند برنده خواهد شد و بلغارستان توپ طلائی (اسنیچ) را به دست می آورد؟
رولینگ : خب ، من فكر می كنم اگر شما واقعاً در كوییدیچ بودید می توانستید این را پیش گویی كنید.چیزی كه آنها داشتند...
امرسون اسپارتز : اما چه جوری می تونن اینن رو پیش گویی كنند ، چون شما نمی دونید كه توپ طلائی كِی خودش را نشان می دهد.
رولینگ : این یك ریسك بود. آن ها هر چیزی را كه داشتند در ریسك قراردادند. آن ها فرد و جرج بودند، مگرنه؟آنها در خانواده ریسك كن ها هستند.
ملیسا آنلی : آن ها چگونه كشف كردند كه نقشه (غارتگر) چگونه كار می كند؟
رولینگ : شما نمی ... خب. این رو من در یك زمان برای خودم توضیح دادم. شما فكر نمی كنید این رمز (من رسماً سوگند می خورم كه كار بدی انجام دهم) چیزیه كه كاملاً در حرف های طنزآمیز فرد و جرج زیاد پیدا می شه، و بعد از این كه گفتند ، می بینند كه نقشه در حال تغییر شكل است؟
ملیسا آنلی : آره.
رولینگ : شما نمی توانید فقط آنها راببینید؟
امرسون اسپارتز : اما گفتن صحیح ترتیب كلمات چه؟آیا این فقط شانس زیاده ، یا فلیكس فلیسیز ...
رولینگ : یا ، نقشه كمك كرد.
ملیسا آنلی : آهان ، آره. شما می توانید آنها را ببینید كه با هم شوخی می كنند ...
رولینگ : و نقشه تكان تكان می خورد وقتی آنها نزدیك و نزدیك تر می آیند و بالاخره به بالای نقشه می رسند می بینند كه كلماتی روی آن هك شده است(كلمه رمز).
امرسون اسپارتز : آبرفورث دامبلدور (برادر آلبوس دامبلدور) با اون بز چه كار داشت؟(در كتاب چهارم - زمانی كه دامبلدور برای بازگشت هاگرید در كلبه اش است)
(همه با صدای بلند می خندند)
رولینگ : حدث تو به خوبی مال منه.(خنده ای شیطانی می كند)
ملیسا آنلی : عالیه. و دامبلدور یك جوك كوچیك در مورد او می سازه ، درباره ی مردمی كه قایم نمی شوند.
رولینگ : بله ، آره ، درسته.و البته شما آبرفورث را خیلی مختصر دیده اید.
امرسون اسپارتز :مادرخوانده ی هری چه كسی است؟
رولینگ : او ندارد.
امرسون اسپارتز : واقعاً؟
رولینگ : خب ، سیریوس هیچ گاه همسر نداشته است.
امرسون اسپارتز : حالا كه كتاب ها را می نویسید ، بازیگران فیلم ها را نگاه می كنید یا شخصیت های خودتان را؟
رولینگ : همیشه شخصیت های خودم را.
امرسون اسپارتز : قیافه ی درون فیلم ها در ذهن شما نفوذ نمی كنند؟
رولینگ : ابداً. من هنوز رون خودم رامی بینم ، من هری خودم را می بینم ، من هرمیون خودم را می بینم. من آن ها را خیلی قبل از این كه فیلم ها بیایند می نوشتم و تصویر آن ها در سر من با هم عوض نمی شوند. من از این جهت خوش شانس بودم. من خیلی با این شخصیت ها زندگی كرده ام، این هیچ تأثیری ندارد. گهگاهی در مورد رون و لاوندر به "روپرت" فكر می كنم.
امرسون اسپارتز : بگذار تا وقتی كه ما را بیرون ننداخته از او سؤال بپرسیم.
(همه می خندند)
امرسون اسپارتز : عنوان كلیددار برای هاگرید : معنی خاصی ندارد؟
رولینگ : فقط به این سادگی است كه او به شما اجازه می دهد به داخل و یا خارج از هاگوارتز بروید.
ملیسا آنلی : آیا هری و رون هرگز كتاب "تاریخچه ی هاگوارتز" را خواهند خواند؟
رولینگ : هرگز. (با خنده)
ملیسا آنلی : دابی چیزی در مورد پیشگویی می دونه؟
رولینگ : نه.
ملیسا آنلی : آیا او چیزی در مورد پاترها ...
رولینگ : او داستان آن ها را می داند ، اما واضح است دانایی او این قدر كوتاه است كه چیزی در مورد خانواده ی مالفوی نمی داند.
ملیسا آنلی : اوه ، من واقعاً می خواهم یك سؤال از شما بپرسم. آیا اسنیپ هرگز كسی را دوست داشته است؟
رولینگ : بله، كه این اورا بیشتر مجرم شناساند ، حتی بیشتر از ولدمورت.درسته، یكی بیشتر از دیگری.
امرسون اسپارتز :چرا ساحره ها و جادوگران وقتی در خطرند خود را غیب نمی كنند؟
رولینگ : خب ، این مثل همه ی این چیزهاست.زمانی كه یك صحنه ی اكشن را می نویسم ، خسته كننده است كه آن را متوقف كنم و این را بگویم، اما راه هایی برای متوقف كردن اتفاق ها وجود دارد. گاهی آن ها خود را غیب می كنند، اما خیلی اوقات ، وقتی شما از این نوع صحنه ها را تماشا می كنید، آن اتفاق ها در مكانی است كه كسی نمی توانید خود را غیب كند. ، مثل هاگوارتز. پس ، وقتی هری در مدرسه است این اختیاری نیست. اینجا یك سؤال دیگر وجود دارد چرا تو خودت را غیب نكردی. ممكن است شما بخواهید بایستید و بجنگید. اما آن ها گاهی اوقات خود را غیب می كنند.
ملیسا آنلی :زمانی كه والدین هری در دره ی كودریك كشته شدند كسی دیگر نیز آنجا بود؟
رولینگ : توضیحی نیست.
(همه می خندند)
رولینگ : ببخشید!
پایان
نوشته شده توسط جانی جورکینز در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 10:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|

|
|
|
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -
|
|