|
ترجمه فصل 13 از آقای کشاورز [ترجمه , ]
|
|
فصل سیزدهم: ریدل مرموز روز بعد کتی به بیمارستان جراحات جادویی سنت مانگو منتقل شد و بعد از اون هم خبر طلسم شدنش در تمام مدرسه پخش شد. هرچند که کسی از اون سر در نمی آورد و با شنیدنش اکثراً گیج می شدند و تنها هری،رون،هرمیون و لین می دونستند که کتی هدف اصلی نبوده و فقط نقش واسطه رو ایفا می کرده. هری به رون و هرمیون گفت:" اه...مالفوی دیگه حتماً می دونه چی شده." هرمیون و رون هم به سیاست جدیدشون هروقت هری در مورد مرگ خوار بودن مالفوی حرف می زد ادامه می دادند و خودشون رو به کری می زدند . در ادامه...بخوانید فصل سیزدهم: ریدل مرموز روز بعد کتی به بیمارستان جراحات جادویی سنت مانگو منتقل شد و بعد از اون هم خبر طلسم شدنش در تمام مدرسه پخش شد. هرچند که کسی از اون سر در نمی آورد و با شنیدنش اکثراً گیج می شدند و تنها هری،رون،هرمیون و لین می دونستند که کتی هدف اصلی نبوده و فقط نقش واسطه رو ایفا می کرده. هری به رون و هرمیون گفت:" اه...مالفوی دیگه حتماً می دونه چی شده." هرمیون و رون هم به سیاست جدیدشون هروقت هری در مورد مرگ خوار بودن مالفوی حرف می زد ادامه می دادند و خودشون رو به کری می زدند . هری به این فکر می کرد که آیا دامبلدور هر جا که هست بالاخره سر وقت برای درس دوشنبه شبشان می رسه. او راس ساعت 8 شب بیرون دفتر دامبلدور حاضر شد و در زد، صدایی از درون اتاق بهش اجازه داد تا وارد شود. دابلدور با قیافه ای خسته و متفاوت روی صندلی نشسته بود. دستانش مثل همیشه سیاه و سوخته بود. بعد با لبخند به هری اشاره کرد تا بنشیند. قدح اندیشه هم روی میز بود. دامبلدور:" وقتی من نبودم ، خیلی سرت شلوغ بوده. فکر می کنم که شاهد سانحه ی کتی بل بودی." _" بله قربان، حالش چطوره؟ " " با اینکه نسبتاً شانص هم آورد، ولی هنوز حالش خیلی بده. اون می خواسته گردنبند رو ظاهراً گردنبند رو با دستکشش پاک کنه، که متاسفانه قسمت کوچکی از اون پاره بوده. برای همین هم شانص آورد، چون کوچکتری قسمت ممکن از بدنش با اون تماس داشته. اگه حتی بدون دستکش اونو لمس می کرد، شاید الآن مرده بود. خوشبختانه پروفسور اسنیپ قادر بود تا از پخش شدن طلسم پیشگیری کنه_" هری سریع پرسید:" چرا اون؟ چرا مادام پامفری این کار رو نکرد؟ " _" گستاخانه است." این رو یک صدای صاف از یکی از تابلوهای روی دیوار گفت و فینیاس نیگلوس، پدر، پدر، پدربزرگ سیروس سرش را از روی دست هاش بلند کرد، مثل اینکه می خواسته بخوابه. " من به هیچ دانش آموزی اجازه دخالت در امور هاگوارتز رو در زمان مدیریتم نمی دادم." دامبلدور به آرامی گفت:" بله، مچکرم فینیاس، پروفسور اسنیپ خیلی بیشتر از مادام پامفری در مورد جادوی سیاه می دونه، هری. به هر حال کارکنان بیمارستان سنت مانگو هر ساعت وضعیت اونو به من گزارش می دن. و من مطمئن هستم که کتی در بیمارستان حالش کاملاً خوب میشه." هری:" شما این هفته کجا بودید، قربان؟ " دامبلدور:" بهتره الآن بهت نگم...اگرچه بعداً درخلال درس بهت می گم." هری شگفت زده پرسید:" می گید؟ " دامبلدو ر درحالی که افکارش رو با چوب دستیش به درون قدح اندیشه می ریخت، گفت:" نظرم اینه که بگم." هری همینجوری پرسید:" قربان.. من ماندانگاس رو تو هاگزمید دیدمش." دامبلدور در حالی که کمی اخم کرده بود، گفت:" اه.. آره .. می دونم که ماندانگاس با ارثیه تو چی کار کرده. از زمانی که تو جلوشو تو سه دسته جارو گزفتی، رفته خودشو گم و گور کرده. او از روبرو شدن با من متنفره. اگر چه بعد گفتش که دیگه با وسایل سیریوس کاری نداره." فینیاس در حالی که سرش را از داخل تابلو بیرون آورده بود تا تابلوی خانه شماره 12 گریمولد را ببیند، گفت:" دورگه کثیف اثاثیه ی سیریوس رو می دزدیده؟ " هری پس از مکثی کوتاه گفت:" پروفسور؟ آیا پروفسور مک گونگال چیز هایی که من براشون گفتم را به شما گفت؟ در مورد دراکو مالفوی؟ " دامبلدور:" بله، اون در مورد سوء ظن ها و شک های تو به من گفت." _" و شما_" دامبلدور:" من همه ی مقتضیات را در نظر خواهم گرفت تا هر کسی رو که در این جریان دست داشه پیدا کنم. ولی چیزی که به من مربوط میشه الآن، هری، درسمونه."
نوشته شده توسط جانی جورکینز در پنجشنبه 27 مرداد 1384 و ساعت 07:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|

|
|
|
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -
|
|